«سم وایت»، یک بانکدار موفق، در شبی مورد حمله قرار میگیرد و جان خود را از دست میدهد. اما روح او در این دنیا باقی میماند و به زودی متوجه میشود که مرگش تصادفی نبوده و دوستدخترش، «مالی جنسن»، در خطر است. «سم» که نمیتواند با او ارتباط مستقیم برقرار کند، با یک واسطهی روحی به نام «اودا می براون» ملاقات میکند که ادعا میکند توانایی شنیدن صدای ارواح را دارد. «سم» از طریق «اودا می» تلاش میکند تا «مالی» را از خطر آگاه کرده و حقیقت مربوط به شرایطش را کشف کند.
عاشقانه · آرشیو
عنوانها را مرور کن یا با نام، سال و نوع محتوا جستوجو کن. نسخههای دانلود در صفحهٔ هر عنوان قرار دارند.
473 عنوان
در بالای تپهای دورافتاده، در یک قلعه قدیمی و تاریک، «ادوارد»، مخلوقی عجیب با قیچیهایی به جای دستها، به تنهایی زندگی میکند. او که حاصل آخرین تلاشهای یک مخترع تنها بوده، پس از مرگ خالقش در انزوا به سر میبرد. زندگی او زمانی دستخوش تغییر میشود که «پگ باگز»، یک زن فروشنده لوازم آرایش با دلی مهربان، او را پیدا کرده و تصمیم میگیرد وی را به خانه خود در حومه شهرکی رنگارنگ و ظاهراً بینقص بیاورد.
«هری» و «سالی» برای اولین بار در سال ۱۹۷۷ پس از فارغالتحصیلی از دانشگاه، در حین سفر به «نیویورک» همدیگر را ملاقات میکنند و رابطهای پُر چالش و با گفتگوهای هوشمندانه را آغاز میکنند. آنها در طول دوازده سال و سه ماه بعد، بارها همدیگر را در موقعیتهای مختلف میبینند و رابطهی دوستی پیچیدهای بینشان شکل میگیرد. در تمام این مدت، آنها با این سوال همیشگی دست و پنجه نرم میکنند که آیا یک مرد و زن واقعاً میتوانند فقط دوست صمیمی باشند، بدون اینکه احساسات عاشقانه بینشان ایجاد شود؟
فیلم، داستان زندگی «سالواتوره»، کارگردانی موفق را روایت میکند که پس از سالها دوری، با شنیدن خبری از گذشته، به خاطرات دوران کودکیاش در سیسیل بازمیگردد. او روزهایی را به یاد میآورد که پسرکی شیفته سینما بود و ساعات زیادی را در سینمای محلی میگذراند و رابطهای عمیق با آپاراتچی مهربان آنجا پیدا کرد. «سینما پارادیزو» ادای احترامی نوستالژیک به جادوی سینما و مرور تأثیر عمیق گذشته بر حال است.
تابستان ۱۹۶۳، در یک اقامتگاه تفریحی کوهستانی، «فرانسیس “بیبی” هاوسمن»، دختری جوان از خانوادهای مرفه، به طور ناگهانی جذب دنیای پرشور و هیجانانگیز کارکنان اقامتگاه، به خصوص مربی رقص کاریزماتیک، «جانی کسل»، میشود. وقتی شریک رقص جانی درگیر مشکلی میشود، بیبی با وجود مخالفت پدرش، پا پیش میگذارد و در کنار جانی، نه تنها رقصیدن را میآموزد، بلکه خود را کشف میکند و عشق را در میان ریتمهای پرشور موسیقی تجربه میکند. فیلمی عاشقانه و موزیکال که نمادی از دوران خود شد.
یک نوجوان شهری به شهر کوچکی نقل مکان می کند که در آن موسیقی راک و رقص ممنوع شده است و روح سرکش او مردم را تکان می دهد.
در تابستان گرم ۱۹۵۹، «دنی زوکو»، رهبر گروه “تی-بردز” دبیرستان رایدل، و «سندی اولسون»، دختر خوب و معصومی که به تازگی از استرالیا آمده، عاشق یکدیگر میشوند. اما وقتی تابستان تمام میشود و «سندی» به طور غیرمنتظرهای به رایدل های میآید، آنها باید با واقعیتهای زندگی دبیرستانی و فشارهای دوستان خود کنار بیایند. «دنی» نمیخواهد تصویر “جوان سرسخت” خود را از دست بدهد و «سندی» در تلاش است تا بین هویت واقعیاش و خواستههای اجتماعی تعادل برقرار کند.
«آلوی سینگر»، یک کمدین یهودی-آمریکایی و روشنفکر عصبی اهل نیویورک، که به تازگی رابطهاش با «آنی هال» به پایان رسیده، با مرور خاطرات گذشتهاش تلاش میکند تا بفهمد چرا عشق میان آنها از بین رفته است. او از طریق فلاشبکها، صحنههای تخیلی، شکستن دیوار چهارم و حتی مصاحبه با شخصیتهای دیگر، داستان آشنایی، فراز و نشیبها و پیچیدگیهای رابطه خود با «آنی»، یک خواننده و بازیگر جوان با شخصیتی آزاد، خودجوش و نامتعارف، را به تصویر میکشد.
بنجامین براداک، یک فارغالتحصیل جوان و تازهوارد به دنیای بزرگسالان، پس از اتمام دانشگاه بدون هیچ هدف مشخصی به خانه بازمیگردد. او که از آینده خود کاملاً سردرگم و بیتفاوت است، وارد یک رابطه پنهانی با خانم رابینسون، زنی مسنتر و دوست خانوادگی میشود. این رابطه پرفراز و نشیب و بیهدف، او را بیش از پیش در سردرگمی فرو میبرد، تا اینکه بنجامین عاشق دختر خانم رابینسون، الین، میشود. این عشق جدید، زندگی او را وارد مسیری غیرمنتظره و پر از چالشهای اخلاقی و اجتماعی میکند
«دکتر ژیوا گو» (شریف) در گیرودار جنگ جهانی اول و انقلاب اکتبر گرفتار می آید، به خاطر اشعارش دچار مشکل می شود... و از محبوبه اش دور می افتد...
«پروفسور هنری هیگینز» (هریسن) با رفیق زبان شناسش، «سرهنگ پیکرینگ» (هاید-وایت) شرط می بندد که می تواند دختر گل فروش و عامی لندنی، «الیزا دولیتل» (هپبرن)، را به خانمی متشخص بدل سازد که فصیح و بلیغ حرف بزند...
جو و جری، دو نوازنده فقیر و بیکار در شیکاگو دهه ۱۹۲۰، به طور اتفاقی شاهد یک قتل وحشیانه توسط مافیا میشوند. برای فرار از دست گانگسترها و نجات جان خود، آنها مجبور میشوند با پوشیدن لباس زنانه و تغییر ظاهر، به یک گروه موسیقی تماماً زنانه بپیوندند و همراه با آنها به فلوریدا سفر کنند. در این سفر پرماجرا و کمدی، آنها با چالشهای فراوانی برای حفظ هویت پنهانی خود روبرو میشوند، از جمله عشق به خواننده جذاب گروه، سوگر کین، و جذب شدن توسط میلیونرهای مسن و ثروتمند. این ماجراها منجر به موقعیتهای خندهدار و غیرمنتظرهای میشود که زندگی آنها را به کلی دگرگون میکند.
فیلم کلاسیک «سرگیجه» (Vertigo) محصول ۱۹۵۸ ساخته «آلفرد هیچکاک»، داستان «جان “اسکوتی” فرگوسن» (جیمز استوارت)، کارآگاه پلیسی را روایت میکند که پس از یک حادثه، دچار ترس از ارتفاع و سرگیجه میشود. او برای تحقیق درباره همسر دوستش، «مادلین» (کیم نواک)، استخدام میشود؛ زنی که به نظر میرسد توسط روح جدش تسخیر شده است. این تریلر روانشناختی کلاسیک، بیننده را در معمایی پر از تعلیق غرق میکند.
در قلب دوران طلایی هالیوود، جایی که ستارههای سینمای صامت بر پرده فرمانروایی میکنند، «دان لاکوود» و «لینا لامونت» زوج محبوب سینمایی هستند. اما با ظهور ناگهانی فیلمهای ناطق، دنیای پر زرق و برق آنها در آستانه تحولی بزرگ قرار میگیرد.
در اوج جنگ جهانی دوم و اشغال فرانسه توسط نازیها، شهر کازابلانکا در مراکش به پناهگاهی برای پناهجویان اروپایی تبدیل شده است؛ شهری پر از امیدهای واهی و دلشکستگیها. در این میان، «ریک بلین»، یک آمریکایی بدبین و مرموز، مالک کافهشب پررونقی به نام «ریکز کافه آمریکایی» است که پاتوق دیپلماتها، نازیها، پناهجویان و مبارزان مقاومت شده است. «ریک» با وجود ظاهر خونسردش، گذشتهای مرموز دارد و تلاش میکند از درگیریهای سیاسی فاصله بگیرد و بیطرف بماند، اما ورود اتفاقی یک زن از گذشتهاش، آرامش درونی او را به هم میریزد.
فیلم «بر باد رفته» ما را به جنوب آمریکا در آستانهی جنگ داخلی میبرد، جایی که شکوه و سنتگرایی، شالودهی زندگی جامعه را تشکیل میدهد. در این میان، «اسکارلت اوهارا»، دختری از طبقهی اشرافزاده اما با روحیهای مستقل و سرسخت، مرکز توجه است. او درگیر یک عشق نافرجام به «اشلی ویلکز» است، مردی که او را عمیقاً دوست دارد اما قرار است با دیگری ازدواج کند. در همین ایام، حضور مردی بیپروا به نام «رت باتلر» زندگی «اسکارلت» را زیر و رو میکند. با نزدیک شدن به جنگ، زندگی بیدغدغهی «اسکارلت» به سرعت تغییر میکند و او مجبور میشود با واقعیتهای خشن پیش رو روبرو شود.
«ولگرد کوچک» (با بازی «چارلی چاپلین») که همیشه در موقعیتهای کمدی و در عین حال دلنشین قرار میگیرد، با یک دختر گلفروش نابینا آشنا میشود و به او علاقهمند میگردد. او تلاش میکند تا به این دختر کمک کند تا بینایی خود را به دست آورد. «ولگرد کوچک» برای جمعآوری پول مورد نیاز برای عمل جراحی دختر، دست به هر کاری میزند و در این مسیر با یک میلیونر دائمالخمر آشنا میشود.