داستان در دههی ۱۹۵۰ میلادی در شهر لس آنجلس آغاز میشود. در شب کریسمس، حادثهی قتلعام خونینی در یک کافهتریای شبانهروزی به نام «مرغ شب» رخ میدهد. این واقعه، ادارهی پلیس لس آنجلس را درگیر میکند و سه کارآگاه با خصوصیات متفاوت هر یک به نحوی وارد این پرونده میشوند. این سه نفر، با روشهای جداگانه و انگیزههای متفاوت، شروع به تجسس دربارهی ابعاد این قتلهای فجیع میکنند، در حالی که لایههای زیرین جامعهی لس آنجلس، از جمله فساد درونی ادارهی پلیس و ارتباط آن با دنیای جرم، به تدریج خود را نشان میدهند.
آرشیو
عنوانها را مرور کن یا با نام، سال و نوع محتوا جستوجو کن. نسخههای دانلود در صفحهٔ هر عنوان قرار دارند.
3521 عنوان
«جیمز دارل ادواردز»، افسر پلیس نیویورک، در پی تعقیب یک موجود عجیب، با «کی» آشنا میشود. «کی» عضوی از سازمانی مخفی به نام «مردان سیاهپوش» است که وجود بیگانگان در زمین را مدیریت و از عموم مردم پنهان میکند. «کی»، با نمایش دنیای پنهان بیگانگان به «جیمز» و با توجه به تواناییهای او، پیشنهاد میدهد تا به این سازمان بپیوندد و هویت قبلی خود را رها کند؛ «جیمز» با قبول این پیشنهاد، به «جی» تغییر نام میدهد و وارد دنیایی فراتر از تصور خود میشود.
«ویل هانتینگ» جوان نابغهای است که به عنوان سرایدار در دانشگاه MIT کار میکند. او به طور ناشناس مسائل پیچیده ریاضی را حل میکند و توجه پروفسور «جرالد لمبو» را به خود جلب میکند. ویل که گذشتهای دشوار دارد، برای رهایی از مشکلاتش، تحت نظر روانشناسی به نام «شان مگوایر» قرار میگیرد. در این مسیر، ویل با کمک شان و دختری به نام «اسکایلر»، به درک تازهای از خود و زندگی دست مییابد.
در سال ۱۹۱۲، کشتی باشکوه «تایتانیک» عازم اولین سفر خود به سمت آمریکا میشود. «جک داوسن»، جوانی بیپول و ماجراجو، در سفر با «رز دویت بوکیتر»، دختری از طبقهی مرفه و اسیر انتظارات خانوادهاش، آشنا میشود. آشنایی تصادفی این دو، سرآغاز پیوندی عمیق میان رویا، شور زندگی و جدال با محدودیتهای اجتماعی است. سرنوشت جک و رز در دل رویدادهای غیرقابل پیشبینی کشتی رقم میخورد.
گاتس یک شمشیر زن ماهر خانه به دوش است و هرجا جنگی باشد به آنجا میرود در یک جنگ به طور اتفاقی با گروه شاهین رو در رو می شود و همین امر باعث می شود که فرمانده گروه شاهین (گریفیث) برای جذب گاتس به گروهش تلاش کند تا برای او مبارزه کند .داستان انیمه بین دو شخصیت گاتس و گریفیث است و به ما نشان میدهد که طمع باعث می شود انسان به کارهایی غیرقابل تصور دست بزند ...
داستان سریال ساوت پارک حول چند دانشآموز در یک شهر دورافتاده ایالت کلورادو به نام ساوت پارک میگذرد. این مجموعه به خاطر نقیضههایش از وقایع روز معروف است.
در ژاپن قرون وسطی، «آشیتاکا»، شاهزادهی جوان قوم اِمیشی، پس از زخمی شدن با نفرینی مهلک توسط یک خوکخدای خشمگین، مجبور به ترک سرزمین خود میشود. او به دنبال درمانی برای نفرینش، به غرب سفر میکند و خود را در میان جنگی باستانی و خونین مییابد. در یک سو، انسانها به رهبری «لیدی ابوشی» که برای استخراج آهن و گسترش تمدن، جنگلها را نابود میکنند؛ و در سوی دیگر، خدایان جنگل و روحهای طبیعی، به رهبری «سان»، دختری که توسط گرگها بزرگ شده و به «شاهزاده مونونوکه» معروف است. «آشیتاکا» تلاش میکند میان این دو جبهه صلح برقرار کند، اما این نبرد فراتر از یک درگیری ساده است و سرنوشت کل طبیعت را رقم میزند.
«زندگی زیباست» داستانی دربارهی «گوییدو اوریفیتزی»، مردی یهودی و خوشطبع در ایتالیا است که با «دورا» ازدواج کرده و پسری به نام «جوزوئه» دارند. با آغاز جنگ جهانی دوم، «گوییدو» و «جوزوئه» به اردوگاه کار اجباری فرستاده میشوند؛ «دورا» نیز داوطلبانه به آنها ملحق میشود. برای محافظت از روحیه و معصومیت پسرش در برابر وحشت اردوگاه، «گوییدو» به «جوزوئه» وانمود میکند که تمام این وقایع بخشی از یک بازی بزرگ است.
یک ستاره پرتاب کننده که حرفه اش پیش از موعد "قطع" شده بود، امیدوار است که سوار بر یک اعجوبه جدید به موفقیت و ثروت برسد.
پاریس. «کازیمودو»، ناقوس زن بدشکل و بی قواره ی کلیسا نتردام، دل باخته ی دختری کولی به نام «اسمرالدا» می شود و جان او را نجات می دهد...
ماتیلدا ورموود، دختری کوچک و بسیار باهوش است که در خانوادهای بیتوجه و خودخواه بزرگ میشود. او که عاشق کتاب خواندن است و قدرتهای ذهنی ویژهای دارد، توسط پدر و مادرش درک نمیشود. وقتی ماتیلدا به مدرسه میرود، با مدیر بدجنس و بیرحمی به نام «خانم ترانچبال» روبرو میشود
در واپسین روزهای جنگ جهانی دوم، مردی به شدت سوخته و بینام و نشان در یک بیمارستان صحرایی تحت مراقبت پرستاری مهربان، «هانا»، قرار میگیرد. با گذشت زمان و مراقبتهای «هانا»، گذشته این مرد که تنها با نام «بیمار انگلیسی» شناخته میشود، به آرامی فاش میشود.
«موناستارز»، گروهی از موجودات بیگانه شرور، برای جذب ستارههای «لونی تونز» به پارک تفریحی در حال مرگ خود، به زمین میآیند. برای حل و فصل موضوع، «لونی تونز» «موناستارز» را به یک مسابقه بسکتبال دعوت میکنند. اما وقتی «موناستارز» قدرت ستارههای بسکتبال NBA را جذب میکنند، «لونی تونز» مجبور میشوند از «مایکل جردن»، ستاره بازنشسته بسکتبال، درخواست کمک کنند تا تیم خود را برای «جام فضایی» آموزش دهد و آزادی خود را به دست آورد.
این اقتباس مدرن از نمایشنامهی کلاسیک «شکسپیر»، داستان عشقی ممنوعه بین «رومئو مونتاگیو» و «ژولیت کاپولیت» را در شهری معاصر به نام «ورونا بیچ» روایت میکند. خانوادههای آنها، یعنی «مونتاگیوها» و «کاپولیتها»، رقبای سرسختی هستند که اختلافاتشان اغلب به درگیریهای خشونتآمیز منجر میشود. با وجود دشمنی بین خانوادهها، «رومئو» و «ژولیت» عاشق یکدیگر میشوند و سعی میکنند رابطهی خود را پنهان نگه دارند. این فیلم با کارگردانی جسورانه و بصری خیرهکننده، تراژدی ابدی عشق را در دنیایی نوین به نمایش میگذارد.
«مارتین وِیل»، وکیل مدافع جاهطلب و خودبین، پرونده دفاع از «آرون استمپلر»، یک جوان خجالتی و مظنون اصلی قتل اسقف اعظم شیکاگو را بر عهده میگیرد. با پیشرفت پرونده و در حالی که شواهد علیه آرون زیاد است، مارتین متوجه پیچیدگیهای ذهنی موکلش میشود و در تلاش برای کشف حقیقت، با حقایقی شوکه کننده روبرو میگردد. تریلری روانشناختی با پایانی غافلگیرکننده.
«هپی گیلمور»، مردی با روحیه خشن و استعداد باورنکردنی در هاکی روی یخ، اما با مهارتی بسیار پایین در بازی، رؤیای تبدیل شدن به یک ستاره هاکی را در سر دارد. وقتی مادربزرگش به دلیل عدم پرداخت مالیات در شرف از دست دادن خانهاش قرار میگیرد، «هپی» متوجه میشود که تنها راه برای نجات او، کسب درآمد زیاد است. او به طور اتفاقی کشف میکند که ضربات فوقالعاده قویاش در هاکی میتواند در ورزش گلف، به خصوص در ضربات آغازین (درایو)، معجزه کند.
فیلم «از گرگ و میش تا سحرگاه» با یک صحنه تعقیب و گریز پرتنش آغاز میشود که دو برادر مجرم و تحت تعقیب را نشان میدهد. این دو نفر که از سوی پلیس به شدت دنبال میشوند، برای عبور از مرز و پنهان شدن، چارهای جز گروگان گرفتن یک خانواده بیگناه نمییابند. آنها با استفاده از کاروان این خانواده، سفری مخفیانه به سمت کشور همسایه را آغاز میکنند. مقصدشان یک میخانه شبانه معروف در آن سوی مرز است که به محلی برای تبهکاران شهرت دارد. پس از ورود به این مکان، محیط اطرافشان تغییر شکل میدهد و وضعیت از کنترل خارج میشود.
گروهی از تفنگداران دریایی ناراضی، به رهبری یک ژنرال پرافتخار اما سرخورده، زندان متروک و بدنام آلکاتراز را تصرف کرده و صدها گروگان را در آنجا محبوس میکنند. آنها تهدید میکنند که در صورت عدم برآورده شدن خواستههایشان، موشکهای حاوی گاز اعصاب مرگبار را بر فراز سانفرانسیسکو شلیک خواهند کرد. برای نفوذ به این دژ نفوذناپذیر، دولت به یک متخصص مواد شیمیایی افبیآی و تنها کسی که تا به حال از آلکاتراز فرار کرده، متکی میشود. زمان به سرعت در حال اتمام است و آنها باید پیش از وقوع فاجعهای جبرانناپذیر، راهی برای ورود به زندان و خنثی کردن تهدید پیدا کنند.
شهر آرام وودزبورو با ظهور یک قاتل سریالی با ماسک «گوستفیس» به هم میریزد. این قاتل مرموز از طریق تماسهای تلفنی، قربانیانش را پیش از حمله، به بازی میگیرد و وحشت را به اوج میرساند. شخصیت اصلی، «سیدنی پرسکات» (با بازی «نو کمبل»)، هدف اصلی این قاتل قرار میگیرد، در حالی که گذشته تلخ او با این قتلها گره میخورد.
«ایتان هانت»، مامور زبده IMF، پس از قتل تمام تیمش در یک ماموریت لو رفته، مظنون اصلی شناخته میشود. برای پاک کردن نام خود، او فرار میکند و با تیمی خودسر، به دنبال یافتن خائن واقعی در داخل سازمان میگردد. او باید به اطلاعات محرمانهای دست یابد تا ثابت کند قربانی یک توطئه پیچیده شده است.
درست زمانی که جهان خود را برای جشنهای چهارم جولای آماده میکند، تهدیدی از فراسوی ستارگان به زمین میرسد. سفینههای عظیم و ناشناخته بیگانگان در آسمان شهرهای بزرگ جهان ظاهر میشوند و در عرض چند دقیقه، ویرانی بیسابقهای را به بار میآورند. در میان این هرج و مرج و تخریب گسترده، چند نفر شامل «دیوید لوینسون»، دانشمندی برجسته؛ «استیون هیلر»، خلبانی شجاع؛ و «توماس وایتمور»، رئیس جمهور ایالات متحده، تنها امید بشریت برای مقابله با این تهاجم بیرحمانه میشوند.
«مارک»، جوانی باهوش اما معتاد، تصمیم میگیرد «زندگی پوچ و وابسته به مواد مخدرش» را کنار بگذارد. او چندین بار برای ترک اعتیاد تلاش میکند و در هر مرحله با وسوسههای شدید، دوستیهای پیچیده و چالشهای اجتماعی دست و پنجه نرم میکند. داستان مجموعهای از رویدادهای عجیب و غریب را دنبال میکند که مارک و «حلقه نزدیک دوستانش» تجربه میکنند.
در سرمای گزنده مینه سوتا، «جری لاندگارد»، فروشندهای درمانده، برای نجات از بدهیها، نقشهای عجیب میکشد. او دو خلافکار را برای یک کار نامعمول استخدام میکند. اما چیزی نمیگذرد که این طرح به سرعت از کنترل خارج شده و به کابوسی غیرقابل پیشبینی تبدیل میشود. با پیدا شدن سرنخهای وحشتناک، «مارج گاندرسون»، رئیس پلیس باهوش، وارد پرونده میشود.
حسابداری بنام «ویلیام بلیک» (جانی دپ) بعد از کشتن یک مرد، با یک سرخ پوست مرموز بنام «هیچکس» روبرو می شود، کسی که او را برای سفرش به دنیای روحانی آماده می سازد.